با ما همراه باشید

سینمای ایران

چرا “سرخ‌پوست” فیلمی به ‌نتیجه نرسیده است؟!

«سرخ‌پوست» ساخته‌ی نیما جاویدی، فیلمی که از جمله آثار بحث‌برانگیز جشنواره‌ی سی و هفتم فجر بود، و به‌ نحو پرسش‌برانگیزی هم از سوی صداوسیما تبلیغ شد.

منتشر شده

در

به گزارش پایگاه فیلمز: فیلم “سرخپوست” یک ساخت خوب برای فیلمنامه‌ای بد است؛ فیلمنامه‌ای که درواقع ضربه‌ی اصلی را به فیلم می‌زند.
فرم در فیلم سرخپوست در سطح فیلمنامه شکل نگرفته که نهایتاً تلاش تکنیکیِ به شدت قابل احترام فیلمساز را بی‌اثر می‌کند.
فیلم به لحاظ موضوع، خط اصلی داستان و ساخت، قابل دفاع و در مواردی کم‌ نظیر است؛ اما شوربختانه فیلمنامه علیه همه چیز شورش می‌کند و باعث می‌شود بیننده پس از پایان فیلم احساس حسرت کند، حسرت از این که می‌توانست یک فیلم فوق‌العاده و سینمایی را روی پرده دیده باشد، اما ندیده است.
سرگرد جاهد، همان شخصیتی است که باید باشد، و تا پیش از پایان‌بندی همان شخصیتی که در طول فیلم پرداخته شده می‌ماند، اما ناگهان فیلمنامه ما را شگفت زده می‌کند و با یک پایان آبکی همه‌ی رشته‌های فیلم پنبه می‌شود.
پایان بندی نه تنها بد و سهل‌انگارانه است، بلکه علیه شخصیت اصلی قیام بیرون‌ متنی می‌کند و کل فیلم را خراب می‌کند؛ این ویرانی تا حدی است که فیلم را اساساً به یک فیلم بدون موضوع و بدون مسئله تبدیل می‌کند، فیلمی که می‌توانست درباره‌ی “عدالت”، “آزادی” یا “بخشش” باشد، در پایان درباره‌ی هیچ چیز نیست!
فیلم‌نامه ادعای گل ‌درشتی دارد که به آن نمی‌پردازد، یعنی آنچه که در فیلم‌نامه و در شخصیت پردازی سرگرد جاهد اتفاق می‌افتد آن غایتی که در انتهای فیلم‌نامه آن را در صورت بیننده می‌پاشد نیست.
در طول داستان بیننده سمپات سرگرد می‌شود، آدمی که به سبک نظامی‌ها جدی، خونسرد، باوقار، منضبط و البته واجد عواطف و احساسات انسانی است که گاهی و به اندازه‌ای که سهم آن در شخصیت سرگرد را نشان دهد، دیده می‌شود.
“سرخپوست” شخصیتی است که پرداخت نشده، و این مشکل بزرگی است، چرا که بنا بر نیاز فیلم‌نامه بیننده باید او و احساساتش را درک کند، که این اتفاق ابداً نمی‌افتد؛ “سرخ‌پوست” تنها یک زندانی احیاناً بی‌گناه است که مثل همه‌ی زندانی‌های بی‌گناه ذهنی ما در تلاش برای فرار و رهایی از اعدام است.
“سرخ‌پوست” نقش و جایگاهی در ایده‌ی فیلم و حتی در فیلم‌نامه دارد که به اعتبار آن نمی تواند تیپ باشد، برای این که فیلم آنچه که می‌خواهد بشود، سرخ‌پوست باید شخصیت می‌شد، که نمی‌شود.
فیلم‌نامه می‌خواهد درباره‌ی شخصیتی باشد که به آن نمی‌پردازد، لذا شکست می‌خورد؛ و فیلم را هم بدون موضوع و بی‌مسئله می‌کند.
فیلم می‌توانست درباره‌ی سرگرد باشد، و تا لحظه‌ی آخر با وجود همه کاستی های فیلمنامه، همین اتفاق نیز افتاد، آدمی نظامی و البته مهربان و زنده‌دل، که در یک موقعیت پیچیده گرفتار شده.
البته این پیچیدگی هم در فیلم‌نامه مشکل دارد، و اصطلاحاً در نیامده؛ همچنین فیلم‌نامه‌ای که بنا بر ماهیت داستان و حتی نوع روایت باید ضرب‌آهنگ بالاتری داشته باشد از تمپو کند آسیب می‌بیند؛ با این حال بخش‌هایی از فیلم‌نامه امیدوار کننده است. مثلاً در صحنه‌ای که مددکار تلاش می‌کند سرگرد را متوجه بی‌گناهی سرخپوست کند، با واکنشی از سوی سرگرد مواجه می‌شود که بیننده به او حق می‌دهد؛ زمانی که سرگرد فریاد می‌زند و می‌گوید زندگی خود او نیز با این فرار نابود می‌شود، یک موقعیت سخت و پیچیده ظاهر می‌شود که بیننده را وادار به انتخاب می‌کند؛ انتخاب میان زندگی سرگرد(که آدم بدی نیست و تا آن صحنه از فیلم هر لحظه بیشتر آماده میشدیم که سمپاتش باشیم) و سرخپوست(که یک زندانی ظاهراً بی‌گناه است).
این موقعیت سخت و پیچیده اگرچه می‌توانست با پرداخت بهتر، تأثیرگذارتر باشد، اما همان چیزی که هست نیز امیدوارکننده و شایسته است، چرا که مسئله سخت و پیچیده “عدالت” را نه در سطح اخلاق فردی و نسبت دادن آن به راه‌حل های دم دستی یا خوب و بد کردن آدم‌ها؛ بلکه در سطح سیستم و ساز و کارهای پیچیده‌ای بررسی می‌کند که در آن افراد قربانی سیستم‌های فاسد هستند.
این دست آورد سخت بدون شعار، بدون بیانیه و بدون ادا و اطوار‌های معمول در سینمای ما، در فیلم سرخپوست اتفاق افتاده و تا حد قابل قبولی درآمده؛ اما متاسفانه فیلم‌نامه چنان ضربه مهلکی به این دست‌آورد ارزشمند می‌زند که نهایتاً آن را بی‌معنا و از فیلم خارج می‌کند!
فیلم نمی‌تواند درباره یک “شخصیت” باشد، اما او را “تیپ” بسازد؛ حالا که در فیلمنامه سرخپوست تیپ است، فیلم باید درباره‌ی سرگرد باشد، که متأسفانه آن هم نیست؛ چرا که ما نمیفهمیم او کِی، چرا و چطور تصمیم آخر را گرفت، چگونه چنین تحول عظیم، با مسما و ارزشمندی که آن‌چنان هزینه‌ی گزافی (از دست رفتن شغل و زندگی‌) برای او دارد اتفاق می‌افتد، و این‌چنین است که فیلم نه درباره‌ی سرگرد است، نه درباره سرخپوست؛ مسئله‌اش نه عدالت است، نه آزادی.
فیلمساز مسئله‌اش را در متن گم کرده، تا پیش از پایان‌بندی بیننده سمپات سرگرد است، و در پایان فیلم از او می‌خواهد سمپات “سرخپوست” باشد، که نمی‌شود، و برای همین است که “POV” در صحنه آخر به شدت بی‌معنا و بی‌تأثیر است؛ و حتی بدتر از آن بیننده را آشفته و احساسات او را گیج می‌کند.
فیلمساز آغاز یک فیلم را وصل کرده به پایان یک فیلم دیگر، و اینطور است که هیچ فیلمی نساخته.
در سینمای ایران برای پایان‌های بد و وِل مثال‌های بی‌شماری وجود دارد، اما کمتر فیلمی را در خاطر داریم که چنین پایان‌بندی ویران‌کننده‌ای داشته باشد، به نحوی که کل ساختمان فیلم را نابود کند.
پایان فیلم مهم‌ترین ضعف فیلم‌نامه و اصلی‌ترین وجه غیرسینمایی فیلم است؛ گویی دست مرئی کارگردان آمده و آن لحظه آخر همه‌ چیز را به هم ریخته. پایان به هیچ وجه از جنس سینما نیست؛ بیننده شگفت زده می‌شود اما این شگفتی ابداً از جنس سینما نیست؛ شاید شبیه این است که کارگردان صندلی سالن سینما را از زیر پای بیننده بکشد، این جنس شگفتی اتفاق می‌افتد که عمیقاً ناامید کننده و تأسف‌آور است، برای فیلمی که می‌توانست فیلم بماند. منبع: کافه سینما.

ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تبلیغات

حق انتشار برای پایگاه خبری‌تحلیلی "فیلمز" محفوظ می‌باشد. انتشار بدون ذکر منبع دارای پیگرد قانونی خواهد بود.